X
تبلیغات
مهدی اخوان ثالث
شعر و اندیشه ی استاد مهدی اخوان ثالث

اخوان، شاعر شکست*

نجف دریابندری

این مقاله در پنج بخش تنظیم گردیده است که به نوبت خدمت دوستان ارائه خواهد شد.

نجف دریابندری

1

تحولی که بیش از نیم قرن پیش در شعر فارسی روی داد به نظر من از بسیاری جهات به نوعی جهش زیست شناختی شباهت دارد، و مسائلی هم که بر اثر این تحول در زمینه شعر پیش آمده اند به آنچه در روند تطوّر برای نوع پیش می آید بی شباهت نیستند.

درباره موجبات و ساختار ( مکانیسم ) تطوّر یا تکامل ِ انواع نزاع ِبی پایانی در جریان است. ولی واقعیت تطوّر محل نزاع نیست. همچنین مسلم است که برخی از انواع در روند تطوّر دچار رکود می شوند؛ یعنی روند تطوّر آنها به بن بست می رسد؛ و در این بن بست ممکن است بر اثر تغییر شرایط محیط نسل ِ در معرض خطر انقراض قرار گیرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 1:31  توسط 101 & 590 

همکاری با وبلاگ

با سلام خدمت همه ی دوستان اخوان دوست و مهربانم .

با توجه به مسؤولیت سنگینی که بر دوش این وبلاگ به دلیل بزرگی و بی نهایتی استاد اخوان قرار دارد، از تمام دوستان عزیزم تقاضا دارم که در ادامه ی راه نیز همراه من باشند تا بتوانیم حداقل نام همیشه زنده ی استاد را زنده تر نگاه داریم .

دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال کنند :

Akhavan.blogfa@gmail.com 

مطالب ارسال شده بعد از بررسی و تأیید با نام فرستنده در این وبلاگ قرار خواهد گرفت.

برای انیکه اطلاعات مربوط به نویسنده کامل تر در وبلاگ درج شود، اطلاعات زیر حتما همراه مطب ارسال شود :

- نام فرستنده

- آدرس Email

- آدرس وبسایت / وبلاگ ( در صورت وجود ).

                                                                                                با درود و بدرود

                                                                                                        م.ر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط 101 & 590  | 

برای چه می نویسید ؟ *

 

              برای این  می نویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانه ی خود هستم.بدانم، دانستنی براستی دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زنده ام؟چون به اعتقاد من « هستن » تنها در همین کسوت خلق خود بودن ، و از هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر، انسان هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است .نه این « هستن » نه؛بلکه آن « هستن » در اوج ، آن احظات نادر و کمیاب که « هستی » با « مستی» توامان است و پیوند و اتصالی شگفت در حد آمیختگی ، و بلکه یگانگی پیدا کرده است، در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن به راستی تحقق می یابد و انسان می تواند با شوق و شعف بگوید:  های زمانه! من هستم، من برای این می نویسم ، می سرایم، متغنی می شوم، که بدانم آیا هنوز می توانم واجد و عارف آن چنان لحظات گردم و آن چنان شعف را فریاد گر شوم و زمانه را آگاه کنم؟ و این حال همیشه دست نمی دهد و به دلخواه آدم نیست. و شاید همین گهگاه و اندک یابی آنچنان که وارد بر « حال » انسان و مزین و مرصع کننده ی « وقت و حال » است که آن لحظات را ممتاز و درخشان می سازد و از دیگر لحظات مرده ی عمر تمایز و تشخیص می بخشد. به این دلیل است که گفته اند :

خانه گه تاریک و گاهی روشن است               یارب این نور از کدامین روزن است

  و همین « حال و حالت » که انسان را به گذرگاه «آزمایش» می برد  و از او می پرسد، پرسیدن ها و پرسیدن ها و پرسش ها ، پس می توان گفت ، من می سرایم ، می نویسم برای اینکه آن پرسش ها را دریابم و آن آزمایش ها را داشته باشم و باز هم بدانم، چیستم، کیستم، از کجا و به کجا می روم؟ و در آن لحظات اوجی ، خود هم پاسخگوی پرسش ها و آزمایش ها هستم، و هم آزماینده و آزمایش گر و اینجا باز همان «یگانگی» چهره می نمایاند و من و ما و تو همه یکی می شوند، یگانگی شوند.

      می سرایم، می نویسم برای آنکه می خواهم بسرایم  و بنویسم و این خواست، تا آنجا که من بارها و بارها آزموده ام و دانسته ام براستی بیرون از اختیار است . من نمی توانم به درستی که نمی توانم اراده کنم و بنشینم و بسرایم و و بنویسم و کار تمام . نه، و این تقریباً نه که تحقیقاً برون از اختیار و اراده بودن لحظه های سرودن است که « درک می شود، اما وصف نمی توان کرد».

      و لحظات مرده ی عمر ... آی لحظات مرده شما نزد من چه غریبه و ناشناخته اید و هنگامی که چشم می گشایم و خود را در میان شما محصور می بینم چه قدر احساس تنهایی و غربت می کنم آی ! ... من از شما نیستم از جنس و جنم شما نیستم ، در میان شما چرا باشم؟ من شاهبازی بلند پروازم که آشیان بر کنگره ی کاخ برتر از اندیشه و خیال و واهمه ی ملک القدوس دارم آنجا کز آن برتر اندیشه بر نگذرد، پس در میان شما لحظات مرده ی عمر و نوبت چه می کنم ، این پرسش را که و چه پاسخ تواند داد؟

      می سرایم و می نویسم ، برای اینکه می بینم هنوز برای نبرد و تلاشی والا و ارجمند، هدف ها و نشانه هایی در پیش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر درونی می گویدم: تلاش کن، نبرد کن آنک هدف و نشانه، آنک دشمن درستی و راستی ، رادی و پاکنهادی.  هی بگردم مبارز تلاشکر خصم افکن را ، به پیش ... ! و می بینم و می دانم که تا نیرویی و توانی در تن و جان دارم، بایدم کرد، نبرد باید ای مرد، نبرد و چنین بوده است تا کنون که همیشه  دشمنی پیش رو و انگیزه ای برای درگیری و گلاویزی داشته ام و دارم که با او سر سازش نمی توانم داشت و آن انگیزه چه قدر بالاو انصراف ناپذیر است، گویی بار رسالتی را بر دوش هستی و مستی من نهاده است که باید آن را به منزل رسانم.

       می سرایم می نویسم برای اینکه قسمت ازلی، بی حضور ما صورت گرفته است و مقدری تغییر ناپذیر را سرو سامان داده اند و « برنامج این است و جز این نیست » که هر کسی را بهر کاری ساختند و قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند و مرا برای این «کار» آفریده اند؛ برای این می سرایم و می نویسم که « باید » بسرایم و بنویسم.

ای کره بز، اختیار این مرتع ژاژ           دارد رسن جبر، خدا می داند

       می سرودم و می نوشتم، برای اینکه می دیدم ، عجبا، چگونه نمی بینند که چه بسیار از امور چه مایه خنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند ، گویی تماشاگر امور به راستی جدی و بسامانند و من بر عهده ی خود لازم می شناختم که نشان دهم و جلب دقت و توجه خلق الله کنم که اینها، آن نیست که می گویند و « باید » باشد، اینها شوخی و مسخره و طنز است، ببینید : آنک، اونهاش سرودم و نوشتم و نمودم، ...

      و می نویسم و می سرایم برای اینکه می بینم چه مایه از حقایق و زیبایی ها، راستی ها و درستی ها غریب، آواره، بی در کجا و بی حامی و پناه مانده اند، و هنگامی که در پرتو «شعور نبوت» ( به معنای خاصی که من اراده می کنم و در خصوص آن در مؤخره ی یکی از کتاب هایم – از این اوستا – به تفصیل سخن گفته ام ) قرار گرفتم، بی اختیار قلم بر می دارم و به یاری آن حقیقت ها و زیبایی های بی حامی و پناه می شتابم و « سرّ و سرود » خود را فریاد می کنم ، تا به گوش اهلش برسد و همگان بدانند که هنوز هستند کسانی که می خواهند یار و یاور حقیقت ها و زیبایی ها باشند .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* مجله دنیای سخن، شماره 17، فروردین 1367   ( برگرفته از صدای حسرت بیدار )

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 15:26  توسط 101 & 590  | 

جلوه های شخصیت اخوان در شعرش

محمد رضا باطنی

     شاید به مناسبت حرفه ام ، زبان شناسی ، حق این می بود که من درباره ی ویژگی های زبانی شعر اخوان چیزی می نوشتم. ولی این کار نیاز به تجزیه و تحلیل نقّادانه دارد ، و من شعرهای اخوان را هیچ گاه با این دید نخوانده ام ؛ و در فرصت کوتاهی نیز که برای این مختصر در اختیار دارم، چنین پژوهشی مقدور نیست .

     آنچه می خواهم در اینجا به آن اشاره کنم این است که من شعر های اخوان را دوست دارم  و شعرهای اخوان را نیز به خاطر خود اخوان دوست دارم و خود اخوان را نیز به خاطر پاره ای از ویژگی های شخصّیت او دوست دارم . طبعاً این ویژگی های شخصیتی در شعر های اخوان منعکس است و من در اینجا چند مورد از آنها ار بر می شمرم :

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:5  توسط 101 & 590  | 

  به دلیل سفر نتوانستم روز چهارم شهریور چیزی بنویسم ...

دو روز گذشته و من شرمنده ی استادم ، ...

مطلبی را خواندم از آقای باباچاهی در روزنامه اعتماد که به مناسبت این روز نوشته شده بود و من هم به احترام این استاد همان متن را به طور کامل نقل می کنم ، تا خود چیزی ننوشته باشم  :

 

به مناسبت سالمرگ مهدي اخوان ثالث

 

اخوانی ديگر

 علي باباچاهي

 

 

در فيلمنامه يا نمايشنامه يي که ژان کوکتو نوشته است يکي از شخصيت ها به ديگري که شاعر شناخته شده يي هم هست مي گويد که عيب تو اين است که براي نوآوري حد و مرزي قائل هستي، شاعري ديگر اما بيرون از اين نمايشنامه يعني در دنيايي خيلي واقعي معتقد است که من براي نوآوري اهميت بسياري قائلم اما نمي خواهم به بهاي مدرنيست بودن تروريست از کار در بيايم. واقعيت امر اين است که ديگر مدت ها است تکليف خواننده حرفه يي و منتقد شعر با نحوه و ميزان نوآوري هاي مهدي اخوان ثالث روشن شده است. وقتي به ياد مي آوريم که او از اولي هاي مکتب نيمايي است بسياري نکته ها روشن تر مي شوند. براي اينکه در رديف اولي ها قرار بگيري قطعاً بايد سهم تو از نوآوري چشمگير و قابل درنگ باشد ورنه تسلط بر اوزان و فن بلاغت که اموري هستند اديبانه و مثلاً مريدپسندانه چندان چاره ساز نيست. مي دانيد که نوشتن «کتيبه»، «قصه شهر سنگستان»، «مرد و مرکب» و چندين و چندهايي ديگر را فقط شاعر سترگي همچون اخوان ثالث مي تواند بنويسد. بگو نقادي، بگو داستان سرايي، بگو نظم آوري اما آيا هر شاعري از عهده نوشتن چنين آثاري برمي آيد. افزون بر اين وقتي به «آنگاه پس از تندر» و شعرهايي از اين دست مي رسيم به عينه درمي يابيم که با واقعيت هايي در عالم هنر روبه روييم که در کنار ديگر واقعيت ها قد برافراشته و چيزي از خود کم نگذاشته اند. خيلي پيش از اين اما بر شعر «آنگاه پس از تندر» اخوان (از اين اوستا، ص 40 به بعد) درنگ کرده ام و اکنون نيز برآنم که سرخوشي هاي آن درنگ جانانه را هرچند به اشاره با دوستداران شعر پيشرو ايران در ميان بگذارم، به گمان من اخوان با اين شعر در مقايسه با ديگر شعرهايش در «وضعيت ديگر»ي قرار مي گيرد چرا که در «آنگاه پس از تندر» اخوان واقعيت ها را مي کاود تا از آن واقعيت تازه يي بپردازد. درست است که نوآوري در شعر اخوان در قاب سنت مي درخشد، اما سنت در شعر اخوان به تعبير اليوت به معني حفظ پاره يي اعتقادات جزمي نيست. بر همين مبنا مي گويم که در اين شعر مثل رمان نوگرا، آغاز به مفهوم قراردادي آن وجود ندارد. خواننده آشنا با شعرهايي همچون «کتيبه» و ... ناگهان در وسط شعر پرتاب مي شود. شاعر بر آن است که به تعبير ويرجينيا وولف ذرات را همچنان که بر ذهن آدمي فرود مي آيد ثبت کند. علاوه بر آغاز نامنتظر اين شعر با فضايي تازه و حدوداً غافلگيرکننده روبه رو هستيم؛ فضايي که داستان و تصوير را به هم گره مي زند و داستاني که به منزله رويا تصاويري کابوس گونه را با ساختاري ظاهراً پيچيده پيوند مي دهد. واقعيت ها و مشهودات عيني اين بار به گونه يي در تصرف شعر اخوان برمي آيد که خواننده را در فضايي غريب و متفاوت قرار مي دهد. تصاوير و تداعي هاي هول آور و فضاي سوررئاليستي شعر، در عين استقلال ، با قصه نو و هنر مدرن شباهت زيادي دارد. فضاسازي هاي شعر اخوان به طور کلي جذاب و منحصر به فردند، اما مفروضاتي چند از شعر سنتي گاه باعث مي شود که لحظاتي از شعرهاي ممتازي همچون «برف» و «آخر شاهنامه» و... قابل پيش بيني باشد، اما برانگيختگي سوررئاليستي «آنگاه پس از تندر» در نهايت غيرقابل پيش بيني و غافلگيرکننده به نظر مي رسد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط 101 & 590  | 

مراسم بزرگداشت هفدهمین سالگرد استاد مهدی اخوان ثالث

 

    این مراسم روز یکشنبه چهارم شهریور ماه بر سر مزار این برزگمرد در آرامگاه فردوسی برگزار خواهد شد .

 

مزار استاد مهدی اخوان ثالث 

  

    حضور استاد قهرمان در این مراسم قطعی ست و گروه دلشدگان نیز تصنیف نشانه ی تو را اجرا خواهند کرد که این تصنیف را استاد قهرمان یار قدیم و جانی اخوان  در سوگ آن بزرگ ساخته است .

با تشکر از حامد عزیز بابت اطلاع  این خبر.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:35  توسط 101 & 590  | 

درباره ی دفترِ « آخر شاهنامه »

 

« فروغ فرخزاد »

 

مقاله ی حاضر  از «  مجله « ايران آباد » شماره ي هشتم ، آبان ماه 1339 و آرش قديم ، شماره ي فروغ ،13. » انتخاب شده است که متن کامل مقاله عیناً ذکر شده تا وفاداریمان نسبت به فروزغ بزرگ بی خدشه بماند ... که شرایط جامعه امروز بی شباهت به آنروز نیست !!!

 

       آخر شاهنامه نام سومين مجموعه شعريست که مهدي اخوان ثالث (م.اميد) در تابستان سال گذشته منتشر کرده است . تولد اين نوزاد آنچنان آرام و بي سر و صدا بود که توجه منتقدان محترم هنري را ، که مطابق معمول سرگرم دسته بندي و نان قرض دادن به يکديگر بودند، حتي به اندازه ي يک سطر هم جلب نکرد. و تقريباً، جز يکي دو مورد ، هيچ يک از مجلات ماهانه يا غير ماهانه ادبي که در تمام مدت سال گوش خوابانده اند تاببينند در ديار فرنگ چه مي گذرد ، و مثلاً امروز روز تولد يا مرگ کدام نويسنده درجه اول يا درجه سوم است ، که با عجله آگهي تسليت و تبريک را از مجله هاي خارجي ترجمه کنند و به عنوان اخبار ناب هنري در اختيار مردم هنر دوست تهران بگذارند، کوچکترين عکس العملي از خود نشان ندادند . گو اينکه توجه و عکس العمل آنها ، با ماهيت هاي شناخته شده شان، نمي تواند افتخاري براي کسي باشد. و اکنون من که فقط يک خواننده ي ساده هستم ، پس از يکسال، مي خواهم که درباره اين کتاب به گفتگو بپردازم . کار من نقد شعرنيست، من اين کتاب را آنچنان که هست مي نگرم . نه آنچنان که خود مي پسندم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:51  توسط 101 & 590  | 

شگفتار

 

علی حصوری

 

       در سال 1353 از میان کارهایی که به شدت مشغولش بودم بررسی زبان شاعران بزرگ معاصر بود و اتفاق را چون هسته ی این اندیشه و نتیجه ی اعمال آن را در مورد شعر اخوان با خود او در میان گذاشتم ، با لهجه ی خاص خودش گفت : « رفیق مارِ جزو پیرمردا خیلی خیلی او آخرای کلاس می شونی ها ! » و من گفتم : « اما صدای شما خیلی خیلی نزدیک است » .

      درست است ، اخوان خیلی دور ایستاده بود ولی خیلی نزدیک شنیده می شد . شاید این حکم در موارد دیگری از جنبه های  او هم صدق کند ، من تها از دور می توانم چنین بیندیشم . این را باید کسانی هم بگویند که با او آمیزش داشته اند .

از هنگامی که ویژگی های شعری اخوان را بررسی کرده ام تاکنون تنها در یک مورد مهم اشاراتی به نکته ای داشته ایم که مستقیماً به شعر اخوان مربوط است و آ ن در کتاب موسیقی شعر اثر شاعر و دانشمند ، شفیعی کدکنی است . او در آن کتاب و در مورد ویژه ای که مورد نظر این مقاله است از رستاخیز کلمات و آرکائیسم سخن می گوید[1]. ازآنجا که در بحث از شعر اخوان به ویژه به آرکائیسم خواهیم پرداخت ، لازم است هم به این اصطلاح و هم به رستاخیز کلامات بپردازیم . در نظر شفیعی وقتی کسی بگوید « عشق می بارد » ، کلمه ی عشق رستاخیز یافته است ، زیرا این کاربردی است بر خلاف کاربرد عمومی یعنی کابردر معتاد و معهود . اصطلاح رستاخیز کلمات اگرچه در تاریخ کاربردش بسیار جالب بود ، هموراه این اشکال را دارد که خود دچار رستاخیز است . یعنی باز هم دارای معنای هنری است و نه علمی .  شاعر آن را بهتر می فهمد تا عالم . در کار دانش باید برای آن اندیشید . چنین ایرادی بر آرکائیسم وارد نیست ، زیرا اصطلاحی است علمی یعنی به وسیله ی اهل فن فهمیده می شود .  به نظر من چه در رستاخیز کلمات و چه در آرکائیسم ، با پدیده ی واحدی رودرروییم که برای بیان آن نه دچار کمبود مفروضات علمی بلکه دچار فقدان اصطلاح هستیم. من می کوشم با نمونه هایی که از شعر اخوان می آورم این ظاهراً هر دو پدیده را وحدت بخشم یا بهتر بگویم جنبه های واحد هر دو پدیده را بکاوم و نامی به آن بدهم .

ببینیم اخوان با واژه ها چه می کند ، به مثال هایی از آخر شاهنامه توجه کنیم :

پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه

پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب

قرن وحشتناک تر پیغام

پايتخت اين بي آزرم و بي آئين قرن

نيك بگشاييم

جلد برباييم

ژرف بخشاییم

پرده دیگر کن

بر بکشتی های موج...

تیرهامان بال بشکسته

کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد ...

در تمام این موارد واژگان ( دیگر کردن ، بربودن ، بخشودن ... ) و ساخت ها یا صور دستوری کهنه و در واقع خارج از رده ( بر بکشتی ها، کج آئین قرن، وحشتناک تر پیغام و ... ) در نوترین زبان فارسی به کار رفته اند .

معنی دقیق تر حرف یا شکل علمی آن ، این است که گونه ای از زبان ( و در این مورد گونه ی تاریخی ) به جای گونه ی دیگری از زبان ( زبان زنده ) به کار رفته است. حال اگر این طور بیندیشیم : در صورتی که گونه های مختلفی از زبان بتواند در یک جا- یعنی در همین نوترین شکل زبان – به کار رود، با چه پدیده ای روبرو هستیم ؟ البته باید تذکر داد که چنین چیزی اتفاق افتاده و واقعیت دارد از جمله در زبان همین اخوان و دیگران ، مثل شاملو ، نصرت رحمانی و ...

از آنجا که بحث ما صرفاً راجع به زبان است اجازه بدهید ببینیم اگر در شکل اغراق آمیز خود ، مثلاً یک دانشمند در یک سخنرانی علمی ، کسی چنین کاری را بکند چه می شود. فرضاً اگر دانشمندی در سخنرانی خود به جای اینکه بگوید : « در واقع من چیزی را در بشقاب ها یافتم که در پی آن نبودم » چنین حرف بزند : « انگ تو بشقابا یه چیزی جُستم که به عقلم هم نمی رسید » چه کرده است ؟ او گونه ای از زبان را  که مصرف علمی ندارد جانشین گونه ی علمی زبان کرده است . اگر چنین کاری را تعمیم بدهیم می شود کاربرد هر گونه از یک زبان د رهمه ی موارد کاربرد آن زبان . این البته در جامعه امکان پذیر نیست ، زیرا موجب اختلال شدید روابط می شود . در شعر نیز به طور عام نمی تواند به کار رود ، زیرا شعر فراتر از زبان است ، زبان را صرفاً به عنوان ماده ی اولیه به کار می برد و طبعاً هر هنری باید ماده ی اولیه ی مناسبی انتخاب کند . اما می بینیم که شاعران معاصر ، و در یک مورد مشخص ( کاربرد زبان تاریخی به جای زبان معاصر ) اخوان این کاررا ، استادانه ، از عهده بر می آید .

طبیعی است که اگر ملاحظه کنیم کسی به طور عمد و دائماً چنین کاری را می کند ، بگوییم که او ، عجیب وغریب حرف می زند و آرکائیسم نیز نوعی عجیب و غریب حرف زدن است . از آنجا که این شکل بیان ، عامیانه و در واقع دریافت ساده ی موضوع است ، سالهاست  می اندیشیم که بهتر است این پدیده را اگزوتیسم نام بنهیم ، زیرا نه تنها در شعر بلکه در نقاشی ، مجسمه سازی ، موسیقی و تئاتر هم تا جایی که من اطلاع دارم ، استفاده از فرم ها یا حتی نمونه های آرکائیک ( چه کهن ، مثل استفاده از هنر مصر ، ایران ، هند و ...  و چه همزمان ، مثل کاربرد صورتک های آفریقایی یا موسیقی بومی ) که اغلب آنها در واقع اگزوتیک هستند ، رایج است . آنگاه می توان برای اگزوتیسم انواعی چون آرکائیسم ( کهن گرایی ) ، و  ولگاریسم ( توده گرایی ؟ ) و ... بازشناخت . [2]

به نظر می آید کاربرد هریک از گونه های زبانی بستگی به این دارد که شاعر در کجا ایستاده است و حرف خود را می زند. یعنی هنری که شاعر به خرج می دهد این است که ماده ی اولیه ی ( زبان ) خود را متناسب با پایگاهی که از آن حرف می زند ، بر می گزیند و اخوان دقیقاً چنین کرده است . بخشی و بخش مهمی از واژگان او نشان از جایگاهی دارد که در آن ایستاده است : بارگاه پرفروغ مهر ، زرتشت ، مزدک ، پوردستان ، بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر ، پریزاد چمان ، برّه ی فرهی ، لولیان چنگ افسانه ، ساقیان مست مستانه ...

چنین است ، اخوان در فراسوی  تاریخ ایستاده بود و به همین دلیل با زبان تاریخی ، با زبانی تاریخی و زبانی نائین ( شگفت ) سخن می گفت ، با زبانی به آئین با زمانه ی بی آئین . این هنر او بود ، هنری که با هشیاری او را یافته بود ، زیرا در اندیشه اش که در شعر او متجلی است نیز پیری کهن بود که تنها « مرثیه گوی وطن مرده ی خویش » نبود ، هرچند « مویه » می کرد . او زبان فردوسی را به زبان امروز در ساحَتِ هنر پیوند داده بود. گویی فردوسی بود که برا ی فرزندان قرن بیستم ( یا قرن های چهاردهم و پانزدهم ؟ ) سخن می گفت.

می توان پرسید که اگر اخوان به جای آنگونه از زبان ( یعنی به جای آن مرحله از زبان فارسی ) گونه ی دیگری را برای چنین میدانی بر می گزید ، چه اتفاق می افتاد ، مثلاً او زبان توده ی امروز را بر می گزید چه می شد . در پاسخ باید گفت دقیقاً دو اشتباه رخ می داد. یکی اینکه زبان توده و هرچیز توده ویژگی های توده را دارد ، چنان که قهرمانان مردمی دارند. رستم با وجود قهرمان ملی بودن ، چون قهرمان توده ی مردم است  ( در مقابل مثلاً اسفندیار به عنوان قهرمان طبقه ی حاکم ) مثل توده ی مردم گاهی غافل و گول ، پرخور و ... است . زبان توده ی مردم هم به دردسر  به راه  کردن  یا تاختن به مسوولان این زمانه ی بی آئین نمی خورد . اگر چنین زبانی انتخاب می شد ، پاسخ هایی  داشت از نوع :« این که همان کلمات ... هاست . طبیعی است که اینها زبان برگزیدگان را نفهمند و ... » . اشتباه دوم این بود که آن زبان می توانست همنشین افراد نوعی ( یا آرکتیپ ها ) بشود که اخوان آنان را توی سر اینها می کوبید . اخوان با انتخاب زبانی که طبقه ی حاکم به آن فخر می کرد ، آن را وسیله ای کرد که از هر جهت به ویژه از نظر تأمین مقاصد او کارآمد بود .

ممکن است این عجیب جلوه کند که شگرد این پیوند عجیب ، پیوند آن زبان فاخر کهن با زبان امروز ، چه بوده است . بلی ، البته باید چیزی وجود داشته باشد و دارد. بین آن واژگان و زبان کهن با این زبان نو ، حلقه ی اتصالی هست که جنبه ی دیگری از هنر اخوان است .

***

این مقدار را برای ادای دین به این بزرگ که نه روی دست ما که چشم ما جا داشت نوشتم ومطلب دوم را به آینده موکول می کنم .

--------------------------------------------------------------

[1] موسیقی شعر ، تهران 1368 ، ص 10، 11 و پس از آن .

[2] شاید اصطلاح را بتوان شگفت گرایی ، بیگانه گرایی و نظایر آن نامید . د رآذربایجان واژه ی کهنی فارسی باقی مانده است که شگفت یا عجیب معنی می دهد : آنائین ( anāin )  و در واقع بر خلاف آیین . مثل اناب ( بدون آب ) که ناب شده است . این واژه باید در فارسی نائین شود و شگفت و بر خلاف رسم ، خلاف عرف و عادت معنی می دهد. شاید از این واژه هم بتوان کمک گرفت و مثلاً نائین گرایی گفت .

** این مقاله از « باغ بی برگی » یادنامه ی استاد اخوان ثالث به کوشش دکتر کاخی انتخاب شده است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 15:26  توسط 101 & 590  | 

اخوان، اراده ی معطوف به آزادی

 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی



       در این لحظه هیچ تردید ندارم ، که هر هنرمندِ بزرگی ، در مرکز وجودی خود ، یک تناقض ناگزیر دارد . تناقضی که اگر روزی به ارتفاع یکی از نقیضین منجر شود کارِ هنرمند نیز تمام است و دیگر از هنر چیزی جز مهارت های آن برایش باقی نخواهد ماند . کشف  مرکز این تناقض ها ، در هنر مندان ، گاه بسیار دشوار است و چنان که جای دیگر بحث کرده ام ، خاستگاه این تناقض همان « اراده ی معطوف به آزادی » است که در کمون ذات انسان به ودیعت نهاده شده است .

      خلاقیت هنری ، چیزی جز ظهورات گاه گاهِ این تناقض نیست . خیام ، جلال الدین مولوی ، حافظ و حتی فردوسی گرفتار این تناقض بوده اند . ناصر خسرو کوشیده است که این تناقض را ، آگاهانه ، حل کند ولی ناخودآگاه از گوشه و کنار هنرش این تناقض خود را نشان می دهد .

         محور این تناقض وجودی هنرمندان می تواند از امور فردی و شخصی سر چشمه بگیرد و می تواند در حوضه ی امر تاریخی و اجتماعی و ملی خود را بنمایاند و حتی در ورای مسائل تاریخی و اجتماعی و ملی در حوزه ی الاهیات هم این تناقض خود را نشان می دهد . اتفاقاً بهترین نمونه های این ظهورات به هنگامی است که این تناقض در میدان الاهیات خود را جلوه گر می کند . خیام، حافظ و مولوی میدان اصلی هنرشان در تجلی تناقض های الاهیاتی ذهن ایشان است . به همین دلیل آنها که در تفسیر شعر حافظ کوشیده اند با رفع یکی از دوسوی تناقض شعر او را تفسیر کنند ( الحادی محض یا مذهبی خالص ) دورترین درک را از شعر او داشته اند .

       شاید یکی از عوامل اصلی عظمت هنرمندان ، همین نوع تناقضی باشد که در وجود ایشان خود را آشکار می کند .

       اخوان ثالث ، از این لحاظ هم نمودار برجسته ای بود از یک هنرمند بزرگ که چندین تناقض را ، تا آخر عمر ، در خود حمل می کرد و خوشبختانه هیچ گاه نتوانست خود را از شرّ آن نجات بخشد .

       در ارتباط با اکنون و گذشته ی ایران ، که برای او تجربه ناپذیر بودند ، او همواره گرفتار نوعی تناقض بود. عشق و نفرت ، یا حب و بغض  توأمان Ambivalence او ، نسبت به « باغ بی برگی » - که رمزی است از ایران معاصر – انگیزه ی زیباترین خلاقیت های شعری اوست :

به عزای عاجلت ، ای بی نجابت باغ !

بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد

هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

همچو ابر حسرت خاموشبار من

                                              ( « پیوندها و باغ » )

و از سوی دیگر :

 

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

                                   ( « باغ من » )

 

این تناقض، درحوزه ی الاهیات هم به زیبا ترین وجهی در شعر او خود را نشان می دهد . در شعر بی مانندِ « نماز » :

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی زتو آیا تو هم هستی ؟

                                               (« نماز » )

 

که در یک آن ، به نفی و اثبات یک چیز می پردازد .

      حتی اگر به عمق قضیه ی « مزدشت » او توجه کنیم ، خواهیم دانست که مزدشت ، شکل گیری همین تناقض است . یعنی او برای اینکه خودش را ، به ظاهر، از این تناقض نجات دهد ، مزدک و زردشت را به عقیده ی خودش آشتی داده وبدین گونه اجتماع نقیضین عجیب و غریبی را تصویر می کند . جلوه ای از تعارض آن دو را در شعر « وندانستن » در مجموعه ی از این اوستا قبلاً در 1340 نشان داده بود .

      ستایشی که از زندیق و مزدشت می کرد ( هم در مؤخره ی از این اوستا و هم در مقدمه ی ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم ) نمودار دیگری بود از ظهورات این تناقض در اعماق هستی او. مزدشت ، شکل اساطیری این تناقض بود و  زندیق شکل تاریخی و حتی فردی این تناقض .  و به همین دلیل ، عزیزترین چهره ی تاریخ ایران در دوره ی اسلامی برای او ، تا آنجه که من می دانم ، خیام بود. خیامی که از خلال آن مجموعه ی رباعیات ، تناقض وجودی انسا ن را شکل بخشیده و می توانست آیینه ای باشد برای لحظه هایی از هستی اخوان ثالث .

     زندیق و مزدشت ، شکل نظری و اگاهانه این تناقض است و شاید اگر این تناقض همچنان درکمون ذات او می ماند و میجوشید و به صورت تئوری خود را آشکار نمی کرد ، خلاقیت هنری او ، در همان اوج سال های 34-44 بیشتر ادامه می یافت . از وقتی که آگاهانه به موضوع اندیشید ، قدری از آن اوج ها فرود آمد. زیرا می خواست این بینش تراژیک ( Tragic vision ) خود را توضیح منطقی و عقلانی بدهد .

         من اگر متجاوز از یک ربع قرن ، زندگی او را از نزدیک ندیده بودم و در احوالات مختلف با او نزیسته بودم ، امروز فهم درستی از شعر حافظ نمی توانستم داشته باشم . اخوان، مشکل شعر حافظ را برای من حل کرد ، بی انکه سخنی در باب حافظ ، یا توضیح شعر های او گفته باشد . من از مشاهده ی احوال و زندگی اخوان متوجه این نکته شدم که چرا حافظ « خرقه ی زهد » و « جام می » را « از جهت رضای او » باهم می خواسته است . *

دریغا که به دلایلی ، اکنون مجال آن نیست تا لحظه هایی از تجسم این تناقض ها را در گفتار و رفتار او نقل کنم. زیبا ترین سخنان و طنزآمیزترین لحظه هایی که در عمر خود شنیدم و دیدم ، همین گفته ها و لحظه ها بود ، شب قدری نصیبم شد ولی قدرش ندانستم .

        اکنون می فهمم که چرا در دوره ی سلطه ی  ژدانف ، ادبیات و فرهنگ شوروی به انحطاط گرایید ، زیرا در آن ایام ، به این تناقض که محور هنرهاست ، نمی خواستند میدان بدهند و می گفتند : باید یکی از دو سوی این تناقض به نفع ایدوئولوژی حزب مرتفع شود و نمی دانستند که ارتفاع یکی از دوسوی این تناقض به معنی پایان یافتن خلاقیت هنری است .

      به زبان ساده ، می توانم بگویم که هیچ شعر حزبی یا مذهبی خالص ، تاکنون ندیده ام که ارزش هنری هم داشته باشد . بی گمان اگر شعر مذهبی – که ارزش هنری داشته باشد – یافت شود ، به ناگزیر صبغه ای از عرفان و گاه زندقه در آن وجود دارد و این لازمه ی خلاقیت هنری ست .

       من این نکته را از زندگی با اخوان آموختم .

تهران ، 21 شهریور 1369

برگرفته از « باغ بی برگی »

--------------------------------------------------------------------------------------------

* نگاه کنید به موسیقی شعر ، چاپ دوم ، فصل مربوط به حافظ .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:3  توسط 101 & 590  | 

ديدبانان را بگو ...


نگاهي به شعر و انديشه ي اخواندکتر محمود درگاهي


       دکتر محمود درگاهي داراي  درجه ي دکتري زبان و ادبيات فارسي و عضو هيئت علمي دانشگاه زنجان مي باشند . آثار فراواني از ايشان به چاپ رسيده است ، که کتاب بي نظير « حافظ و الهيات رندي » منبعي است منحصر به فرد در زمينه ي حافظ شناسی ... و کتاب هاي فراوان ديگر و همچنين مقالات متعدد در نشريات معتبر ...
مقاله ي پيش رو سال ها پيش در نشريه ي « ايران فردا » به مناسبت سالگرد فقدان استاد اخوان به چاپ رسيد که اکنون در اختيار شما قرار گرفته است ...
با آرزوي موفقيت و سلامت براي اين استاد و پژوهشگر زبان و ادبيات فارسي ...

--------------------------------------------------------------------------------------------


     دگر گوني و تحولي که بابدعت ها و بدايع  نيما در شعر فارسي پديد آمد ، در حقيقت منحصر به وزن و قالب آن نمي شد ، بلکه به همان اندازه و شايد بيش از آن بر تغيير درون مايه و راه و روال شعر و ادبيات پاي مي فشرد . به همين دليل، شعر فارسي سنتي که با کودتاي بازگشتي ها بار ديرگر خود را از کوي  برزن و زندگي گاه توده ها دورتر کشيده  و با جلوه و جامه ي خراساني و عراقي ، پاي در دربارها گذاشته بود و بر آن بود که سنت سلطان ستايي عنصري و فرخي و انوري را ، همچنان پاس دارد و مرامنامه ي منسوخ آنرا احياء و اجرا نمايد ، نخست ، در طلوع مشروطه خواهي و ورود انديشه هاي اجتماعي آرمانگرايانه ، ضرباتي کاري و جانکاه ديد و آنگاه ، سالها بعد ، با آمدن نيما و نيمايي ها ، در بستر تازه و نويني به جريان افتاد و با پويشي نو و نيرومند ، مسير ديگري را در پيش گرفت ، اين بستر نوين ، شعر فارسي را هم به لحاظ شکل و هم به لحاظ محتوا در بر مي گرفت ، اما اساسي ترين تحولي که نيما در شعر پديد آورد ، بايد در جنبه ي محتوايي آن و راه و روال شاعري ديد زيرا قالب شکني نيما ، نه به معناي کنار نهادن يکباره ي قالب هاي سنتي از حوزه ي شعر فارسي تلقي شده و نه در عمل به چنين پيامي انجاميد، و ادامه ي حيات آنگونه قالب ها در کنار اشکال و قالب هاي نوين نيمايي ، و حتي درخشش و اعتلاي کم نظير آنها درکا  شاعران سنت گراي روزگار ما و نيز برخي از پيروان نيما و شاگردان پيروز و پر توفيق او ، خود سخن از چينن حقيقتي مي گويد ، اما فروپاشي و مرگ آيين ستايشگويي و سخن فروشي ، و جهت گيري نوين متعالي در شعر بعد از نيما ره آورد والا و کرامندي بود که نهضت نيمايي به همراه خود مي آورد و شعر فارسي را در ادامه ي سنت شاعري شاعران آرمانداري چون فردوسي و ناصر  خسرو و ديگران ياري و توانايي ديگري مي بخشيد ، تا آنجا که گويي شکل و قالب نيمايي شعر با چاپلوسي و سايشگويي و سخن فروشي ناسازگاري سرشتين دارد. و نه فقط هيچگاه به کار قدرت و حکومت نمي آيد بلکه درست برخلاف قالب هاي کهن ، به چالشي توانکاه و سختگير با بي رسمي ها و بيداد گستري هاي قدرت بدستان و حکومت گستران نيز برخاسته است. و در نتيجه اينگونه شعرها نه تنها حتي يک مورد نيز به مديحه گويي و يا پاداش و صله جويي نپرداخت ، بلکه خود را يکسره در خدمت آرمانهاي اجتماعي و تصوير زندگي سرشار از رنج و خون طبقات فرودست و گروه هاي بي هويتي چون : شب پا ، سرباز ، شالي کار ، قرار داد و در حقيقت آنروز که نيما مي گفت : « غم اين خفته ي چند / خواب در چشم ترم مي شکند » ، سخن از اين رسالت بيداري آورانه ي خود در ميان چنين مردمي مي گفت و نه آناني که به خوابي ژرف و زمستاني در دنياي شعر کهن رفته بودند . بنا بر اين ، نگراني سنت پرستان و مزاربانان شعر کهن بر سرنوشت شعر فارسي بعد از نيما به بهانه ي تلاشي و فروپاشي شالوده هاي آن وکينه و دشمني آنان با نيما و نيمائيان نيز بي مورد و نا مقبول مي نمود ...( باقي در ادامه ي مطلب )

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

« از دوستان درخواست دارم که جهت آگاهی از زمان به روزرسانی وبلاگ ، در خبرنامه عضو شوند تا  دفعات بعد به راحتی از پست مطلب جدید اطلاع پیدا کنند / با تشکر / م.ر »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 16:10  توسط 101 & 590  |